آرمان و انديشه

آرمان و انديشه سه ساله شد

 

پايان

دوستان عزيز ،  وبلاگ « آرمان و انديشه در پرشين بلاگ»  و در پايان سه سالگي خود  در همينجا به پايان مي رسد. به دليل تغيير سيستم آدرس دهي  آرشيو آن  ، بدون اطلاع قبلي به كاربران ،  متاسفانه برخي از نوشته هاي آرشيو ( بخصوص ضميمه ها  ) ممكن است قابل دسترسي نباشد.

سخن را با گفته هاي يكي از بزرگان جهان علم به پايان مي برم :

 

در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف آور كه براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به ياس و نا اميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگا هها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد. نخست از خود بپرسيد : براي يادگيري و خود آموزي چه كرده ام ؟

سپس همچنان كه  پيشتر مي رويد بپرسيد  من براي كشورم چه كرده ام ؟ و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد.

اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايمان بدهد يا ندهد  هنگامي كه به پايان تلاشهايمان نزديك مي شويم ، هر كداممان بايد حق آنرا داشته باشد كه با صداي بلند بگوئيم :

من آنچه را در توان داشته ام انجام داده ام . 

( لويي پاستور -   1822 الي 1895 م )

و من  نيز در اينجا كوشش كردم هر آنچه در توان داشته ام براي گسترش شيوه تفكر علمي و دوري از تعصبات و خرافات مابعد الطبيعه و تعصبات دست و پاگير ، براي خود و ديگران به انجام رسانم . با تشكر از تمامي كساني كه در اين مدت همراه بوده اند و از راهنمايي و نظرات تكميلي آنان استفاده برده ام.

و اما .....

 

آغازي ديگر

خوانندگان  بدانند كه «آرمان و انديشه » به پايان نرسيده است  بلكه پس از گذشت سه سال ، احتياج يه فضاي جديدي براي پرورش  دارد . «آرمان»  فقط جايگاه رشد خود را تغيير داده و البته متناسب با افزايش سن با سبك و سياقي  جديد ، كه حاصل نتايج دوران پشت سر گذاشته خود است.

 

« آرمان و انديشه در  بلاگ فا»   با آدرس   :    

 aarmaan.blogfa.com

 

در محل جديد ،  مقالات جديد به انضمام مقالات ارزشمند قبلي  با طبقه بندي جديد موضوعي  بصورت يكجا  ارائه خواهد شد.  مقالات نسبت به وبلاگ قبلي منسجم تر و طولاني تر خواهد بود و قطعات كوتاه خبري مربوط به يك موضوع  حتي الامكان در يك محل گرد آوري مي شود تا مراجعه به موضوع خاص آسانتر شود و چه بسا يك مقاله ارائه شده در يك زمان خاص به تدريج  تكميل شود بنحوي كه در نهايت بيشتر به يك سايت شبيه تر باشد تا يك وبلاگ روزانه . در صفحه اول فقط قسمتي از مقاله اصلي ارائه خواهد شد  و متن كامل ان در پيوند مشخص شده در ذيل آن قابل پيگيري است.

اميد است همچنان  اين طفل سه ساله را در جايگاه جديد خود همراهي كنيد.

 پس ادامه در آدرس :

aarmaan.blogfa.com

با درود و شاد باش به تمامي انديشمندان و جستجو گران آرمانهاي جديد .

(آرمان انديشمند – آذر 84)

+ آرمان انديشمند ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

فهرست مطالب پائيز 1384

 

عقايد « آندره كنت اسپونويل » - قسمت دوم (آخر) :: سه شنبه، 15  آذر

جان آزاد و ازدواج :: دوشنبه، 14

عقايد « آندره كنت اسپونويل » - قسمت اول  :: شنبه، 12

دين و فلسفه از منظر برلين :: دوشنبه، 7

سخن فرويد در باره نيچه :: دوشنبه، 7   

فقدان عظمت در جهان مدرن :: شنبه، 5  

 

از مصاحبه با كواين :: پنجشنبه، 19  آبان  

نظريات كواين :: يكشنبه، 1 آبان   

 

تعريف علم و قانون طبيعي :: سه شنبه، 19 مهر  

تفكر غير تكنولوژيك :: سه شنبه، 19

ذكرياي رازي – دانشمند ملحد  :: يكشنبه، 17  

نگاره های باستانی :: يكشنبه، 17  

چند اصطلاح فلسفي :: دوشنبه، 11

آيا همه چيز داراي "مقصود" است ؟ :: شنبه، 9  

منشا حيات از زمين يا فضا ؟ :: جمعه، 8  

منشا تكاملي چشم  :: سه شنبه، 5  

جهان خود زاينده  :: يكشنبه، 3  

دين - زبان مشترك  :: شنبه، 2

  

+ آرمان انديشمند ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

عقايد « آندره كنت اسپونويل » - قسمت دوم (آخر)

 

 

من  تفكر فلسفيم را با دو انديشه آغاز كردم. نخست آنكه ، در هستي انساني عنصري از نا اميدي وجود دارد . به اين معني كه به محض آنكه تسلي دين را كنار بگذاريم ( من از هجده سالگي بي خدا هستم ) نمي توانيم  ديگر حق را به پاسكال ندهيم كه مي گفت : "بي خدا بودن يعني به نا اميدي تن در دادن" . .. گاه اميد ما نقش بر آب مي شود چون برآورده نشده است و گاه ، حتي هنگامي كه بر آورده مي شود ، باز هم نقش بر آب مي شود ، چرا كه متوجه مي شويم نتوانسته است سعادتي را كه انتظار داشتيم تامين كند. به همين دليل است كه برنارد شاو  مي گفت : " در هستي دو فاجعه هست ؛ فاجعه اول هنگامي است كه آرزو هاي ما بر آورده نمي شوند و فاجعه دوم هنگامي كه آرزوها يمان بر آورده مي شوند." همانطور كه وودي آلن مي گفت :  "آيا خوشبخت بودم اگر خوشبخت بودم؟ "

... نا اميدي ، در عين حال ، هم توجه را به عنصر نا اميد كننده اي كه در هستي است جلب مي كند ، و هم تلاشي است جهت رهاندن خود از قيد اميدي كه ما را گرفتار سر خوردگي و نااميدي مي كند... به گفته يك روانكاو اميد دليل اصلي خود كشي است ، چرا ؟ چون كه آدمي خود را اساسا به سرخوردگي مي كشد. آنچه من از اصطلاح "نااميدي شاد" اراده مي كنم ، نا اميدي است كه در عين حال شاد هم هست. و هنگامي كه آدم به چيزي جز آنچه در جهان واقع مي شود اميدي نداشته باشد ، به همين وسيله خود را از سر خوردگي رها ساخته است. در اينجا نيز من با سنت اسپينوزا تجديد پيمان مي كنم ، چرا كه به عقيده اسپينوزا هدف فلسفه آن است كه از وابستگي ما به بيم و اميد بكاهد. او در كتاب «اخلاق» خود مي نويسد : " بدون بيم اميدي نيست ، و بدون اميد هم بيمي نيست . "  ... در نظر اسپينوزا انسان فرزانه از  هرگونه بيم و اميدي فارغ است. و دريافتم كه خوشبختي معادل انتظار بر آورده شده نيست ، چرا كه انتظار بر آورده شده ، نه خوشبختي ، بلكه ملال است ؛ و همان طور كه شوپنهاور مي گفت ، خوشبختي همانا فقدان نااميدي است.

 

در مهابهاراتا آمده : "تنها انسان نااميد خوشبخت است ، زيرا اميد بزرگترين شكنجه و نا اميدي بزرگترين سعادت است. " ...در انديشه من ، نا اميدي و سعادت نه دو عنصر متضاد ، بلكه دو روي يك سكه اند و گمان مي كنم كه فقط به اندازه نا اميدي كه مي توانيم تحمل كنيم از خوشبختي بهره خواهيم برد. بنابراين فكر مي كنم كه مسئله انتخاب ميان مذهب و نا اميدي است. حق با كانت است كه مي گويد :  " در برابر اين پرسش كه اجازه دارم اميدوار باشم ؟ مذهب پاسخي مثبت مي دهد. "

ما  در اين اعتقاد كه نا اميدي ضرورتا بدبختي است ، در اشتباه هستيم و اين همان چيزي است كه من در اپيكور ، اسپينوزا ، شوپنهاور و حتي در نيچه يافته ام و در مهاباراتا و بوديسم هم با آن روبرو شده ام.  به همين دليل ، طرد اميد ، طرد خوشبختي نيست ؛ صرفا در اختيار گرفتن ابزار هايي است  براي يافتن خوشبختي ديگري. اين خوشبختي ، خوشبختي موهومي در آينده نيست ، بلكه سعادتي است كه در حال حاضر ، در پذيرش واقعيت و در عشق نسبت به آنچه هست وجود دارد.

 

آنچه من " نااميدي" مي نامم ، بنابر متون بودايي ، "آزاد  كردن خود از قيد اميال" است. اما من هيچ اعتقادي به اين فكر ندارم ، چون فكر مي كنم بدون خواسته و ميل ، ما خواهيم مرد. اين بدان معني است كه من به مفهوم "فعاليت" اسپينوزا يا به انديشه "طغيان حياتي"  فرويد ، يا به "اراده معطوف به قدرت"  نيچه وفادارم. به اعتقاد من ، همان طور كه شوپنهاور مي گفت ، زيستن همان ميل به زيستن است ، و در ما نيرويي ايجابي وجود دارد. به طور كلي مي توان گفت كه دو شيوه "خواستن" هست " خواست" را مي توان "فقدان" دانست يا "قدرت". هرگاه "خواست" فقدان باشد ، همان چيزي است كه افلاطون در رساله ميهماني  مي گويد ؛ وي مي گويد : " عشق يك خواست است و خواست فقدان چيزي است"... بنابراين ، گاه من زنداني رنج هستم  و گاه زنداني ملال ، يعني زنداني نبود خوشبختي يا حتي زنداني وجود خوشبختي. به طوري كه اگر خواستي در كار نباشد ، خوشبختي  نيز در كار نيست. اما شيوه تفكر ديگري هم هست كه آن را نزد اسپينوزا مي يابيم. بنابر اين فكر ، خواست فقدان نيست ، بلكه توانايي است ، توانايي لذت بردن و لذت بردن در توانايي ...تا آنجا كه خواست فقدان است ، خوشبختي وجود ندارد و ما گرفتار محروميت يا ملال هستيم. تا آنجا كه خواست توانايي است ، مي توانيم به آنچه اپيكور "لذت" و اسپينوزا "شادي" مي خواند دست يابيم...

آنچه در پي انديشيدن به آن هستم ، فلسفه اي در باره خواست است ؛ زيرا فلسفه اي ماده گرايانه ، از نوع فلسفه من ، فلسفه اي بي خدا و تقريبا مبتني بر خواست است... خواست مي تواند در لذت  شادي ، و عشق ارضا شود. تفاوت اميد و عشق در اين است كه آدمي هميشه به امر غير واقعي اميد مي بندد ، اما هميشه به امر واقعي عشق مي ورزد. بنابراين خرد ماده گرايانه اي كه همواره مشغله ذهن من بوده است ، در نهايت ، گذري است به واقع گرايي. نكته اين است كه از فقدان ، نااميدي و از توهم يك دنياي غير واقعي ديگر به عشقي برسيم كه از واقعيت آب مي خورد. تعريفي كه اسپينوزا از عشق به دست مي دهد چنين است : "عشق شادي اي است كه ايده علتش  را همراهي مي كند". به بيان ديگر به كسي يا چيزي عشق ورزيدن يعني ازاين كس يا چيز لذت بردن. اين تجربه اي از فقدان نيست بلكه تجربه اي  است از شادي... هر خواستي خواست شادي است و هر شادي عشق است... هرگاه عشقي در ميان باشد ، اخلاق هم وجود دارد. مثلا من خود سه فرزند دارم اما هيچگاه آنها را از روي احساس وظيفه بزرگ نكرده ام ، بلكه آنها را با عشق بزرگ كرده ام.

 

در نتيجه اسپينوزا حق دارد كه مي گويدعشق فارق از قانون است يا چنانكه نيچه مي گويد ، هرگاه بر پايه عشق عمل مي كنيم ، عمل ما فراسوي نيك و بد قرار مي گيرد. ما به قواعد اخلاقي احتياج نداريم ، چرا كه عشق داريم.

اما مواردي هم هست كه عشقي در كار نيست.در چنين وضعي است كه ضرورت قواعد اخلاقي احساس مي شود. آنچه تجربه اخلاقي مي ناميم چنين است : آنچه از ارزشي برخوردار است عشق است و هرگاه كه شما ديگري را دوست نداشته باشيد  ، بايد چنان عمل كنيد كه گويي دوستش داريد... اخلاق بدل عشق است. ما فقط هنگامي به اخلاق نياز داريم كه با فقدان عشق روبرو باشيم... و ما تقريبا هميشه ناچاريم اخلاق را اختيار كنيم.

 

...  فكر مي كنم وفاداري چيزي است كه وقتي ايمانمان را از دست مي دهيم از آن باقي مي ماند. به بيان ديگر ، آيا اين بهانه كه  به گفته نيچه ، خدا مرده است و اينكه جوامع غربي ما نمي توانند ديگر با خدا وحدت يابند ، دليلي است براي چشم پوشي از خدا و ارزشهايي كه مذاهب تك خدايي حامل آنها بوده اند ؟ هيچ چيز ثابت نمي كند كه اين ارزشها نتوانند بدون اديان بزرگ به حيات خود ادامه دهند. همه چيز ثابت مي كند كه ما بدون اين ارزشها نمي توانيم  ، دست كم به صورتي كه ما را خشنود سازد ، به حيات خود ادامه دهيم. در نتيجه من به اينجا مي رسم كه خود را يك بي خداي وفادار تعريف كنم ، بي خدايي كه مي كوشد تاريخ انسانيت را تداوم بخشد...

... منظور من از "انسان گرايي عملي" آن چيزي نيست كه ما از انسانيت مي دانيم ، بلكه آن چيزي است كه ما براي انسانيت مي خواهيم... انسانيت ارزشي ندارد مگر به واسطه برخي ارزشها. ارزش آزادي و عدالت بسي بيشتر از ارزش انسانيت است. انسانيت حقيقتا انساني ، انساني است كه به اين ارزشها باور دارد... وفاداري من به انسانيت، به انسانيت متمدن است و نه با انسان انديشه ورز. مسئله اين است كه از نيهيليسم فراتر رويم. از نظر من تفكر فلسفي عبارت است از كوشش براي پيوند مجدد با سنت فلسفي ، و تلاش براي اينكه اين مجموعه شاهكار ها به ما ختم نشود ، يعني تلاش براي  رد اين نكته كه فلسفه فقط تاريخ فلسفه است. يعني گذشته را پشت سر گذاشتن و تلاش براي تداوم كار. پس امروزه انسان بودن عبارت است از خواهان تداوم تاريخ انساني بودن از رهگذر وفادار ماندن به دستاورد هاي مثبت انسانيت ، يعني وفاداري به برخي از ارزشها و برخي شخصيتها ، مانند – از نظر من – عيسي. من همچنين به آنچه اسپينوزا مي گفت ، يعني اينكه اين تصوير از انسانيت همچنان روشنگر راه ماست. حساس هستم. اما در عين حال به سقراط ، بودا ، انيشه مدارا ، عقلانيت  و آزادي وفادارم...

... ماترياليسمي كه من خود را به آن منتسب مي كنم ، عبارت از زندگي معنوي بدون خداست. نكته اين است كه بايد از خود پرسيد كه چگونه بايد به زيستن ادامه داد و به صورتي انساني عمل كرد ، آن هم هنگامي كه ديگر نمي توان براي انجام چنين كاري بر احكام دين و اميد ها و تسليهاي آن تكيه زد ؟ يعني چگونه مي توان بي خدا بود و در عين حال ، نسبت به بشريت ناسپاس نبود ؟

 

( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه رامين جهانبگلو با اسپونويل  فليسوف  فرانسوي 1994)

 

+ آرمان انديشمند ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

جان آزاد و ازدواج

  

در دائره المعارف بريتانيكا نوشته اند : « چون كانت هرگز زن نگرفت، عادت دانش اندوزي زمان جوانيش را تا سالهاي پيري نگه داشت.»  من نمي دانم نويسنده اين مقاله خود مجرد بوده يا زن داشته است !

 ( برتراند راسل – تاريخ فلسفه – جلد دوم )

 

وقتي يك نفر خود را متقاعد كند كه بايد تحت فرمان باشد و فرمانبرداري كند انسان  مومني است. برعكس مي­توان لذّتي و نشاطي را تصور كرد كه از فرمانروايي بر وجود خود حاصل مي­شود، به قدرتي انديشيد كه از اعمال حاكميت شخصي حاصل مي­شود، و به آزاديِ خواستن كه به شخص امكان مي­دهد بنا به ميل خود، هرگونه ايمان و نياز به تكيه­گاه را به دور افكند؛ مي­توان تصور كرد كه اين شخص قادر است تعادل خود را بر روي باريك­ترين ريسمان حفظ كند، با كمترين امكانات بسازد و حتي تا لبه پرتگاهها به رقص خود ادامه دهد. اين است نمونه فرد آزادمرد.

( فردريش نيچه – حكمت شادان –آخر  347  )

 

آيا جان هاي آزاد به زندگي با زنان تن خواهند داد ؟ به طور كلي من معتقدم كه آنان بايد ، چون پرندگان مرسل روزگاران كهن ، تنها به پرواز در آيند ؛ آنان كه نمايندگان كنوني درست انديشي و درست گفتاري اند. 

( فردريك نيچه -  انساني ، زياده انساني – 426 )

 

من خودم پس از ازدواج شروع به نویسندگی کردم... تنها زنت از همون اول باید بتونه درکت کنه. البته تو هم باید تا آن موقع راه و سرنوشت خودت را پیدا کرده باشی .  ( آرش- يكي از خوانندگان)

 

سقراط آن گونه زني را كه نياز داشت يافت – با اين حال اگر او را خوب مي شناخت ، حتي به دنبال او هم نمي رفت :  حتي شجاعت اين جان آزاد نيز تا اين حد عظيم نبود. في الواقع « زانتيپه» از آنجا كه محيط خانه و خانواده را براي وي ناخوشايند و نامطبوع ساخت ، او را بيشتر و بيشتر به سوي حرفه ي راستين اش سوق داد : «زانتيپه» به او آموخت تا در خيابان زندگي كند و هر كجا كه توانست وراجي كند و عاطل و باطل باشد ، بدين سان او را به بزرگ ترين ديالكتيسين خياباني آتن تبديل كرد : به نحوي كه در پايان سقراط مجبور بود تا خويش را با خرمگس سمجي مقايسه كند كه خدايي آن را بر گردن توسن آتني زيبايي نهاده تا هرگز روي آسايش به خود نبيند. ( فردريك نيچه -  انساني ، زياده انساني – 433 )

 

 

+ آرمان انديشمند ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

عقايد « آندره كنت اسپونويل » - قسمت اول

 

 

Andre Comte Sponville

برنامه من عبارت است از گره زدن رشته گسيخته سنت فلسفي ، يعني تفكر فلسفي به همان معنا و به همان شيوه قدما كه فلوطين آنها را «قدما و فيلسوفان خوشبخت» مي ناميد ، يعني من به همان شيوه اي به تاريخ فلسفه علاقه مندم كه افرادي چون اپيكور ، اسپينوزا ، ديدرو  مونتني  يا پاسكال بدان علاقه داشته اند .

 

... تغيير دادن خود ، نخستين كار فلسفه است. در واقع من غالبا مي گويم كه فلسفه عبارت است از فكر كردن در باره زندگي و زندگي كردن در فكر.

... به علاوه  ، به نظر من فلسفه يك بعد اجتماعي هم دارد. به اين معني كه مسائلي كه عصر ما با آنها روبروست ، مسائلي است كه هيچ علم و هيچ مذهبي نمي تواند به آنها پاسخ دهد. و اين با آنچه درقرون وسطا مي گذشت بسيار متفاوت است. زيرا در آن دوران اعتقاد بر آن بود كه خدا پاسخي رضايتبخش و قطعي به اين مسائل است ؛ حال آنكه در غرب امروز وضع اين گونه نيست ، و با روياي علم گرايانه قرون 18 و 19 نيز ، كه در آن خدا ديگر پاسخي نمي دهد ، بسيار تفاوت دارد ؛ در آن دوران علم بود كه بايد پاسخ مي داد اما من فكر مي كنم پس از آنكه بازار اين روياي علم گرايانه مدتها رونق داشت ، مشاهده شد كه حتي علوم نيز نمي توانند به اين مسائل پاسخ دهند. و بنابراين ، كوشش براي يافتن پاسخ در جايي كه نه خدا و نه علوم پاسخي نمي يابند ، آنجا كه حقيقت نيز پاسخي نمي دهد ، كوششي است كه فلسفه ناميده مي شود. در اين مورد من معتقدم كه دوران ما بيشتر نيازمند فلسفه است تا مذهب ، من جمله مشابه هاي مذهب  مانند مذهب عقل يا مذهب تاريخ  در مهدويت ماركسيستي .

... آنچه اختصاصا فلسفي است ، جست و جوي حقيقت نيست ، بلكه دانستن اين امر است كه با اين  يا آن حقيقت موجود چه كار مي توان كرد. به بيان ديگر ، فلسفه عبارت است از تفكر در پيرامون دانشهاي موجود ، و نه دانشي ميان دانشهاي ديگر...

 

... فكر مي كنم امروزه هر تفكري كه ادعاي آن را  داشته باشد كه بيش از علوم شناخت حاصل كرده است ، حتما شوخي مي كند. من اصلا به متا فيزيك اعتقاد ندارم ، البته اگر منظور از اين كلمه دانشي باشد كه از دانش علمي فراتر مي رود. آنچه به متافيزيك مربوط مي شود ، عبارت است از تفكر در باره آنچه از قلمرو دانش فراتر مي رود ، از جمله تفكر در باره خدا يا مرگ . هيچ كس نمي داند كه آيا خدا هست يا نيست . هيچ كس نيز نمي داند كه پس از مرگ چه پيش مي آيد . در اينجا با تفكري مواجهيم كه مبتني بر هيچ شناختي نيست ، چرا كه مسئله خدا يا مرگ تنها هنگامي مطرح مي شود كه مي توان گفت شناختي در كار نباشد. بنابراين من به سهم خود ، هرگونه متافيزيك جزمي را ، يعني هر گونه متافيزيكي را كه به خود همچون دانش مي نگرد ، مردود مي دانم...

[ اما ‍] تفكر فلسفي  عبارت است از انديشيدن به چيزي كه فراتر از دانش است. تفكري وجود دارد كه از شناخت به مثابه تفكر تجربي و تفكر علمي نشئت مي گيرد ، و برخي مي خواهند در آنجا كه شناخت متوقف مي شود دست از تفكر بكشند ؛ اين همان پوزيتيويسم است.

پوزيتيويسم چيست ؟ پوزيتيويسم عبارت است از انكار تفكر در باره هر آنچه كه از شناخت ممكن فراتر مي رود. اما به نظر من  ، يك پوزيتيويست از اين ديدگاه روح انسان را كه در نهايت بهترين بخش آن است ، عبارت از خواست هميشه فراتر رفتن است ، رفتن به آنجا كه دانش متوقف مي شود ، از ميان بر مي دارد. اين كار ، همچنان كه كانت – يعني كسي كه دانش و تفكر را روياروي هم قرار مي داد – مي گفت ، تفكر را منتفي نمي سازد.از نظر كانت ، چيز هايي هست كه مي توان دانست و چيز هايي هم هست كه نمي توان دانست ؛ اما مي توان كوشيد و در باره مثلا آزادي – خدا – جاودانگي روح فكر كرد .

من از سويي تلاش مي كنم تا فلسفه را با تمام وسعتش ، من جمله بعد متا فيزيكي آن ، مورد تاكيد قرار دهم ، و در همان حال روياي دگماتيك فلسفه اي كه مي خواهد به حد دانش نزول كند  را در هم ريزم...

 

... آنچه مرا آزار مي دهد گرايشي است كه مي خواهد فلسفه را به پاي تاريخ فلسفه قرباني كند. خطر به حدي است كه تاريخ فلسفه در نهايت همه فلسفه را مي بلعد. حقيقت اين است كه غالب همكارانم كار دقيق فلسفي را به خاطر تاريخ فلسفه ، يعني تفسير آثار بزرگ گذشته ، كنار گذاشته اند. حال آنكه ، انچه من مي خواهم اين است كه ، مانند استادان بزرگ گذشته ، دست به نفكر فلسفي بزنم. استادان گذشته تاريخنگاران فلسفه نبوده اند. به بيان ديگر ، من در جست و جوي فلسفه اي براي زمان خود هستم و نه تفسير عالمانه و دانشگاهي از فلان يا بهمان نظام فكري گذشته ...

 

... دو فيلسوفي كه من در روش تفكر فلسفي خود را به آنها نزديك احساس مي كنم ، شوپنهاور و نيچه هستند. البته من خود را به لحاظ فلسفي به شوپنهاور نزديكتر مي بينم ؛ اما نيچه هم يك نابغه مسلم است. من با برخي از نظريات نيچه كمي بحث دارم ؛ اما در واقع امر ، نيچه در فلسفه به همان طريقي فكر مي كند كه من سعي مي كنم . نيچه به سنت فرانسوي نزديك است تا به سنت آلماني.

 

( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه رامين جهانبگلو با اسپونويل  فليسوف  فرانسوي )

+ آرمان انديشمند ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

دين و فلسفه از منظر برلين

 

...  من گهگاه به كنيسه [ يهوديان] مي روم . در آن جا وجود سه هزار سال سنت را حس مي كنم ، و نسبت به قومي كه به آن تعلق دارم احساس همبستگي مي كنم ؛ اما به خدا اعتقادي ندارم. مثل بچه اي هستم كه به موسيقي احساسي نداشته باشد. او مي بيند كه ديگران به موسيقي گوش مي دهند و به آن ارج مي گذارند ، اما خود نمي تواند يك نت را از نت ديگر تشخيص دهد . از خود مي پرسد چرا ديگران اين قدر باخ و بتهون را دوست دارند. من هم نسبت به مذهب چنين احساس دارم. من "كرم" ، گوشم سنگين است. ولي براي معتقدان به خدا احترام قائلم... مفهوم معجزه را مي توانم بفهمم. ... اما معناي چيز هايي مثل نثليث مقدس يا روح الفدس را در نمي يابم. در مورد مفهوم عرفان ، كند ذهنم.

 

‌[ اما فيلسوفان به چه درد مي خورند ؟]  مشغله اصلي آنها فلسفه پردازي و انديشيدن است. اگر از من بپرسيد هدف هنر چيست ، خواهم گفت هنر هدف ندارد. هدف هنر ، هنر است. هدف عشق ، عشق است. هدف فلسفه ، پي جويي حقيقت فلسفي است ، پاسخي به پرسشهايي است كه بچه ها مطرح مي كنند. چرا بايد در صدد انجام دادن فلان وظيفه باشيم ؟ چرا كسي بايد از كسي ديگر اطاعت كند ؟

 

‍[ آيا بدون مدينه فاضله مي توان زيست ؟]  فكر نمي كنم احتياجي به مدينه فاضله باشد. انسان به آرمانهايينياز دارد  به اميد احتياج دارد و اميد به انسان كمي شايستگي مي بخشد. انسان به بينشي در باره آينده احتياج دارد ، اما به مدينه فاضله احتياج ندارد. مدينه فاضله اغلب بدان معناست كه آدمي آماده است اكنون را فداي آينده كند.

... شايد روزگاري بسياري از جامعه ها تا حدي به شايستگي دست يابند ! مي توان اميدوار بود كه نفوذ اشخاص هوشمند و اخلاقا شرافتمند روز به روز افزايش يابد. هيچ دليلي نيست كه فكر كني چنين چيزي غير ممكن است. در راه چنين هدفي است كه بايد كار كرد...

( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه  با آيزيا برلين – ص 225 )

 

+ آرمان انديشمند ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

سخن فرويد در باره نيچه

" احتمالا   نيچه پيش از من ، آنچه را من بسختي و از طريق تخت روانكاوي كشف كرده بودم با توسل به امكانات تفكر فلسفي  گفته بود ؛ و به اين دليل است كه من نخواسته ام جلوتر روم و نيچه را بيشتر بخوانم ، از  ترس اينكه مبادا عقيم شوم. "

( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه  با پل ريكور – ص 225 )

+ آرمان انديشمند ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

فقدان عظمت در جهان مدرن

 

... فكر مي كنم كه مسئله مدرنيته مسئله پايان گرفتن عصر ديني- سياسي است و همراه با آن به پايان عصر ديني- اخلاقي  و عصر ديني- فرهنگي نيز مي رسيم ... يعني پايان گرفتن عصري كه در آن آثار فرهنگي در جهاني ديني ريشه دارند... با پايان گرفتن اين سه عصر ...  از آن جهت كه آزادتر مي شويم – مسئله معنا نيز مطرح مي گردد، يعني مسئله معناي وجود. يعني اينكه آيا افق مدرنيته صرفا مصرف و حظ نفس است ( از جمله اشكال عالي تر آن  مانند فرهنگ يا غناي شخصيت ) يا  اينكه در جهان دموكراتيك مدرن مي توان به خلق معاني مشابه با معاني ديني و نه اجبارا همسان با آنها  دست زد. مسئله حقيقي اين است. واكنشهايي نظير محيط زيست شناسي واكنشهايي مطلوب براي ايجاد پيوند دوباره با مسئله معنا هستند.  فكر نمي كنم كه انسان بتواند روي زمين صرفا به خاطر مصرف كردن ، ثروتمند شدن ، رفاه بيشتر يا عوض كردن اتومبيل در هر شش ماه يك بار  زندگي  كند.

... براي كسي كه با اديان بزرگ زندگي كرده است ، آثار هنري اي كه اين اديان در خود منعكس مي كنند بي درنگ عظيم و شكوهمند جلوه مي كنند ، چون ياد آور ارزشهايي هستند كه از انسانها برترند. كمترين اثر  باخ را نگاه كنيد ، يا كمترين كليساي رومي يا كمترين كتيبه يك مسجد را ،؛ در همه اينها خدا را مي بينيد و حتي اگر معتقد هم نباشيد ، احساس مي كنيد با ماوراي انسانها كه ذاتا عظيم است رابطه داريد ، چون اينها با چيزي رابطه دارند كه برتر از ماست يا ادعا مي كنند كه برتر از ماست. اين فقدان عظمت كه مشخصه جهان مدرن است حقيقتا مسئله اي قابل بحث است. ديگر نقاش بزرگ يا اثر فلسفي بزرگي ديده نمي شود. هيچ يك از ما نمي تواند تصور كند كه آثارش هرگز بتوانند در حد آثار ارسطو ، كانت يا هگل قرار گيرند.  علت اين وضع آن نيست كه احمق تر شده ايم- علت ان است كه بنياد دموكراتيك و لائيك موجب مي شود كه زندگي منحصرا در جهاني انساني جريان يابد و مسئله عظمت در جهاني انساني كه جهاني يكنواخت است ديگر مطرح نيست، چون ديگر آن محور عمودي تعالي وجود ندارد...  فكر مي كنم كه مسئله جهان لائيك  حضور در اين آوردگاه عظيم است و نه مسئله دموكراتيك سازي.

( از كتاب نقد عقل مدرن - مصاحبه رامين جهانبگلو با لوك فري استاد فلسفه سياسي پاريس )

 

اما من اين خوابناکي را با اين آموزش بر آشفتم : هيچ کس نمي داند نيک و بد چيست، مگر آفريننده !

و اوکسي ست که براي انسان غايت مي آفريند و به زمين معناي آن را مي بخشد و آينده اش را : چنين کسي نخست آفريننده ي آنست که چيزي نيک است يا بد .

و من ايشان را فرموده ام که سرنگون کنند کرسيهاي آموزشي کهنشان را و هر مسندي را که آن نخوت کهن بر آن نشسته است .

 من ايشان را فرموده ام که بخندند بر استادان بزرگ فضيلت و قديسان و شاعران و «نجات بخشان جهان » خويش .

فرموده ام که بخندند بر فرزانگان ماتم زده شان  و بر هر آن کسي که همچون مترسک سياه ،ترسان – لرزان ، بر درخت زندگي نشسته است .

درشاهراه گورستانشان در کنار مرداران و مردارخوران نشستم – و برهمه ي گذشته و عظمت رو به پوسيدگي و زوالشان خنده زدم .

براستي ، چون  واعظان توبه و ديوانگان بر سر همه ي چيزهاي بزرگ و کوجکشان غريو قهر و غضب کشيدم – که چرا بهترين چيزشان چنين کوچک است ! که چرا بدترين چيزشان چنين کوچک است !- من چنين خنديدم.

( چنين گفت زرتشت -  در باره لوحهاي  نو و كهن  – نيچه )

 

+ آرمان انديشمند ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

از مصاحبه با كواين

 

به نظر من ، فلسفه با شناخت ما از جهان و با ماهيت جهان سرو كار دارد... فلسفه متصل به علوم و حتي بخشي از علوم است  و در منتها اليه انتزاعي و نظري علوم قرار دارد. علوم عبارت است از متصله اي كه در يك منتها اليه از تاريخ و مهندسي آغاز مي شود و در منتها اليه ديگر به فلسفه و رياضيات محض مي رسد... فلسفه مي خواهد خطوط كلي و پيراموني سراسر نظام جهان را معلوم كند.

... [ در تقسيم بندي مسائل فلسفي ] دو عنوان وجود دارد . مسائلي داريم مربوط به هستي شناسي ontology، يعني سوالات عمومي در اين باره كه چه نوع چيز هايي وجود دارند ، و براي اينكه چيزي باشد ، وجود داشتن يعني چه . بعد مسائلي داريم به نام  مسائل محمولي  predictive question، به معناي اينكه چه پرسشهاي معنا داري مي توان در باره آنچه هست مطرح كرد. معرفت شناسي epistemology  تحت عنوان اخير قرار مي گيرد.

 

[‌من]  طرف ماديون  [هستم] . معتقدم كه شي فيزيكي و مادي ، واقعي است و خارج از ما و مستقل از ما وجود دارد. نمي گويم كه چيزي جز اشيا فيزيكي و مادي وجود ندارد. اشيا مجرد يا انتزاعي هم هستند : اشيا رياضي كه به نظر مي رسد براي پر كردن نظام جهان ضرورت داشته باشند. ولي وجود ذهنها يا روانها يا وجودات روحي را قبول ندارم ، مگر به مفهوم اعراض و صفات يا فعا ليتهاي اشيا فيزيكي و مادي ، يعني عمدتا اشخاص.

... دانشمند علوم طبيعي يا فيزيكدان مصرا خواهان نظامي بسته است و بر وجود علتهاي مادي و فيزيكي براي رويدادهاي مادي پافشاري مي كند و جايي براي هيچ گونه موثري از بيرون جهان مادي و فيزيكي قائل نيست. با توجه  به اين مطالب ، چنين به نظر مي رسد كه خود تصميمات شخص هم بايد از زمره فعاليتهاي شي مادي و فيزيكي باشد. يكي از اصول اساسي علوم طبيعي اين است كه بدون تغييراتي در توزيع مكاني خواص ميكرو فيزيكي ، هيچ گونه تغييري صورت نمي گيرد. رد اين اصل با مذاق من سازگار نيست ، چون كاميابيهاي علوم طبيعي به حدي بوده است كه پيش فرضها يا اصول موضوعي آن را بايد بسيار جدي بگيريم.

‌[ به عبارت ديگر]  خواستها و هيجانها و احساسات و تصميمات و افكار و غيره هيچ يك چيزي غير از فرايندي نيست كه در بعضي اشيا مادي و فيزيكي معين ، روي مي دهد ، يا كشش و گرايشي در آنهاست كه نه تنها هميشه با تغييرات ميكرو فيزيكي در مغز و دستگاه مركزي اعصاب و مانند ان همراه است ، بلكه در واقع خود همان تغييرات  ميكروفيزيكي است.

 

... آزادي اراده به اين معناست كه ما آزاديم كه هرگونه اراده كنيم ‌‍[ بخواهيم]  ‍ عمل كنيم، نه اينكه اراده ما آزاد است كه هر طور اراده كند [ بخواهد]  اراده كند [ بخواهد] كه سخن مهمل و بي معنايي است... تا جايي كه اراده ما علت اعمالمان باشد ، اعمالمان آزاد محسوب مي شود  و البته اراده هم به نوبه خود داراي عللي است ، و هيچ كس نمي تواند چيزي جز اين آرزو كند.

 

مشكل تن و روان كه قائلان به ثنويت با آن روبرو بوده اند ، مشكل چگونگي كنش و واكنش تن و روان با يكديگر بوده است و اينكه اينگونه كنش و واكنشها را چطور ممكن است با وجوب عليت فيزيكي آشتي داد. اگر ثنويت را كنار بگذاريد و ماديت را بپذيرد. مشكل بر طرف مي شود. ولي باز مشكل ديگري در خصوص تن و روان باقي مي ماند ، عبارت از اينكه چگونه ممكن است بدون صحبت از روان و فرايند هاي رواني امورمان را بگذرانيم و فقط به جسم اكتفا كنيم ؟ حتي اگر ، چنانكه ما ماديون تصور مي كنيم ، همه حسيات و همه هيجانات و همه انديشه ها فقط مربوط به اعصاب باشند ، جزئيات اين مكانيسم را نمي دانيم ؛ نمي توانيم اين زباني را كه داريم ، و روان در آن اصل و محور است ، به زبان عصب شناسي برگردانيم. باز كماكان از روان و فرآيند هاي رواني به همان طرز سابق صحبت مي كنيم. البته چاره ابتدايي و آساني هست. ممكن است همان اصطلاحات گذشته را نگهداريم كه بر محور روان دور مي زند ، اما  تفاهم كنيم كه از اين پس آن اصطلاحات در مورد فرد به عنوان جسم به كار برود. شخص حس مي كند و احساس دارد و فكر مي كند و به فلان چيز معتقد است ؛ ولي شخصي كه همه اين كارها از او سر مي زند جسم است ، جسم زنده ، و نه چيز ديگري به نام روان يا نفس. به اين ترتيب ، هم شيوه قديمي و آسان سخن گفتن بر محور روان نگه  مي داريم و هم از مكتب مادي پيروي مي كنيم.

ولي اين كار از فرط آساني نگران كننده است. شيوه سخن گفتن بر محور روان و نفسانيات ضعف بزرگي دارد كه هنوز از آن صحبت نكرده ايم. ذهني است ، درون نگر است ، و از رويدادهايي گزارش مي دهد كه از خارج هيچ راهي براي تحقيق در صحت و سقم آن نيست. عينيت يا خاصيت بين الاذهاني ندارد كه قدرت مكتب مادي به آن است و علوم فيزيكي را به چنين موفقيتهايي رسانده است. اگر به علت تنبلي ، همان زباني و بياني را نگهداريم كه روان ، محور آن است و فقط اعلام كنيم كه مقصودمان از آنچه مي گوييم جسم است ، از مزاياي باز سنجي عيني و تحقيق بين الاذهاني محروم مي مانيم.

و اينجا سر انجام جاي رفتار گرايي است. رفتار گرايي به بهترين معنا ، پافشاري بر ضرورت وجود ملاكهاي بين الاذهاني به منظور كنترل اصطلاحات روان محور است. رفتار گرايي – يا به هر حال قسمي از رفتار گرايي كه من به آن قائلم – نمي گويد كه حالتها و رويداد هاي رواني عبارت است از رفتار قابل مشاهده يا با رفتار تبيين مي شود. مي گويد كه رفتار ، مظهر يا جلوه حالتها و رويدادهاي رواني است. جاي تبيين نهايتا عصب شناسي است. ولي ما آنچه را مي خواهيم تبيين شود ، در چار چوب رفتار بروني مشخص مي كنيم.

 

( مردان انديشه – مصاحبه برايان مگي با كواين )

+ آرمان انديشمند ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

نظريات كواين

«كواين» شش فضيلت را براى مشخص ساختن يك فرضيه خوب، يعنى «محافظه كارى» ، «بلندپروازانه نبودن»، «سادگى»، عموميت داشتن «ابطال پذيرى» و «دقت» معرفى مى كند. البته او تنها مدعى است كه اين شش فضيلت، پيش بينى هاى قابل اثبات قوى ترى براى فرضيه ها ايجاد مى كنند اما اذعان دارد كه پيش بينى هدف عمده علم نيست. 
او معتقد بود كه حالت هاى روانى، حالت هاى مادى (عصبى) هستند. اما اعتقاد ندارد كه حالت هاى روانى، مى تواند به حالت هاى فيزيكى تحويل شود يا حالت هاى روانى اى كه نمى تواند به حالت هاى فيزيكى تحويل شوند، در علم نبايد به كار رود.

 

 مقاله را در ضميمه يک بخوانيد.

+ آرمان انديشمند ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

تعريف علم و قانون طبيعي

 

علم : تحصيل نظام مند دانش جديد درباره طبيعت است كه با روش هاى معين به دست مى آيد و هدف آن برقرار كردن رابطه ثابت بين پديدار ها.

برخى دانشمندان بر اين ادعايند كه فهميدن و تبيين دقيق جهان با استفاده از روش علمى، ممكن است و روش علمى يعنى مشاهده دقيق و آزمون نظريه ها توسط تجربه. البته آنها اين ادعا را ندارند كه هر چيزى را در معناى مطلق، اثبات مى كنند، بلكه تاكيد دارند كه براساس تجربيات و مشاهدات رايج، هر چيزى را مى توان با درجه خوبى از قطعيت، تبيين كرد.

 

نظريه هاى مفيد و سودمند خاصى كه در طول زمان از آزمون ها، موفق بيرون آمده اند و قدرت پيش بينى و توصيف محدوده بسيار وسيعى از پديده ها را دارا هستند، به عنوان «قانون طبيعى» شناخته مى شوند.

 

***

ناشناخت گرايان مى گويند: «اگر من به كسى بگويم «تو كار بدى كردى آن پول را دزديدى» چيزى بيش از اين نگفته ام كه تو «پول را دزديدى» با اضافه كردن اينكه «تو كار بدى كردى» خبر ديگرى درباره آن نداده ام فقط عدم تصويب اخلاقى خود را اظهار كرده ام. درست مانند اين است كه با لحنى حاكى از وحشت گفته باشم: «تو پول را دزديدى» يا اين خبر را با افزودن علامت تعجب نوشته باشم. لحن وحشت يا علامت تعجب، چيزى به معنى واقعى جمله نمى افزايد فقط مى رساند كه اظهار اين خبر نزد گوينده آن با پاره اى احساسات همراه بوده است . («اير» در كتاب زبان، حقيقت و منطق)

 

اما واقع گرايان اخلاقى  تفكيك ميان واقع و ارزش را انكار مى كنند. آنها معتقدند مسائل اخلاقى به همان اندازه راجع به واقع اند كه هر مسئله ديگرى. از منظر واقع گرايى، جملات اخلاقى قضايايى هستند كه صدق و كذب بردارند. آنها مدعى اند كه ارزش هاى اخلاقى را بايد در جهان يافت و حقايق اخلاقى وجود دارد و ما مى توانيم آنها را كشف كنيم. اينكه چه چيزى اخلاقاً درست يا نادرست باشد برخلاف نظر «ناشناخت گرايان» به چگونگى احساس ما نسبت به آن وابسته نيست.

 

 

 

گذر  از فيلتر  جديد    http://www.filter.gig.ir

+ آرمان انديشمند ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

تفكر غير تكنولوژيك

 

هايدگر به ما هشدار مي دهد كه به موازات طرز فكر تكنولوژيك ، بايد درگير نوع ديگري از تفكر هم بشويم كه بسيار با آن فرق دارد. من معمولا در جنگل كوچكي نزديك منزل قدم مي زنم ؛ و وقتي بعد از ظهرها آنجا راه مي روم ، تمام مدت فكر مي كنم. ولي وقتي برگشتم ، اگر كسي بپرسد : " چه مساله اي را حل كردي ؟ " ، جواب خواهم داد : "فكر مي كردم ولي نه آنطور ؛ همين طوري با خودم خلوت كرده بودم و مي خواستم موقعيت و جهتم را نسبت به خودم و نسبت به طبيعت پيدا كنم." وقتي از اين قسم تفكر و تامل بر مي گردم ، به مراتب خودم را سالمتر و يكدلتر احساس مي كنم. اما مي شود تصور كرد كه شخصي كه سوال كرده بود ، با خودش بگويد : " خيلي عجيب است . مي گويد فكر كردم ، اما  نه هيچ مساله خاصي را مي سنجيده و نه چيزي را محاسبه مي كرده. " ( مردان انديشه –ويليام برت )

+ آرمان انديشمند ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

ذكرياي رازي – دانشمند ملحد

 

رازى يكى از دانشمندان بنام ايران در سال ۲۵۱ هجرى در رى به دنيا آمد. نامش محمد پسر زكريا و كنيه اش ابوبكر بود.از جوانى به علم و دانش رغبت فراوان داشته و رياضيات و نجوم و كيميا از علايق وى بوده اند. چنانكه به سبب زيادى آزمايش و پرداختن به كيميا دچار چشم درد شده و وقتى طبيب ۵۰۰ دينار براى درمان وى مطالبه مى كند طبابت را كيمياى واقعى مى داند و سپس پيوسته به آن مشغول مى شود چنانكه به اندك زمانى با مجاهدت و ممارست بسيار در اين علم تبحر مى يابد.

علاقه و ميزان علم دوستى رازى به حدى بوده كه كسى هيچ گاه او را جدا از كتاب و كاغذ و قلم نديده و حتى شب ها به نحوى مطالعه مى كرده كه هر چه ديرتر خواب به سراغ او بيايد.

 

مردم ما بيشتر او را به عنوان پزشك و كاشف الكل مى شناسند غافل از اينكه بى شك او نه تنها در پزشكى بلكه در ساير علوم خاصه، فلسفه و علوم طبيعى صاحب نظر و متبحر بوده است. از آنجا كه شديداً عقل گراست هر آنچه غير از عقل باشد تشخيص آن را مردود و غير قابل انكار مى داند تا جايى كه انسان را به سبب داشتن عقل بى نياز از هدايت و تعاليم پيامبران مى داند و بعيد نيست كه همين نحوه انديشه ملحدانه او در اجتناب از پيروى و حتى تحقيق درباره زندگى و آثار او نقش بسزايى داشته است. كتا بهايي در رد مذاهب و تناقضات بين كتب مقدس نوشته كه بدست ما نرسيده است. وي ماده و مكان و زمان را قديم مى پنداشت. نظريات رازى خاصه در «نقض الاديان» موجب مجادله و چالش شديد با ابوحاتم رازى از متفكرين اسماعيليه شد. اساس برخورد و تعارض رازى با اسماعيليه برسر مسئله خلقت اوليه و ابداع (آفرينش از هيچ) بوده است.

انديشه راسيوناليستى رازى طرفدارانى قابل توجه و درخور يافته است، ابوريحان بيرونى، ابن مسكويه، ابوحيان توحيدى، ابوالبركات بغدادى، ابوسليمان سجستانى و امام فخر الدين رازى كسانى هستند كه به نحوى به مكتب فكرى و مشرب علمى- فلسفى رازى منتسب هستند.

 

براساس فهرست بيرونى مجموعه آثار رازى براساس موضوع به شرح زير است: ۵۶ كتاب در طب ۳۳، كتاب در طبيعيات۷، كتاب در منطق۱۰، كتاب در رياضيات و نجوم۷، كتاب در تفسير و تلخيص و اختصار كتب فلسفى يا طبى ديگران۱۷، كتاب در علوم فلسفى و تخمينى۶، كتاب در مافوق الطبيعه۱۴، كتاب در الهيات۲۲، كتاب در كيميا ۲، كتاب در كفريات۱۰، كتاب در فنون مختلفه كه جمعاً بالغ بر يكصد و هشتاد و چهار مجلد مى شود.

+ آرمان انديشمند ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

نگاره های باستانی

 

 نوشتار زير، برگرفته از سخنرانيهاي دكتر رضا مرادي غياث‌آبادي، نويسنده و پژوهش‌گر فرهنگ و تمدّن ايران است كه توسط  خانم مهسا خسروي از اعضاي انجمن افراز پياده  و تنظيم شده است.

دانستيم  منابعي كه براي آگاهي از دوران ايران باستان در اختيار داريم عبارتند از :

1 -  نگاره‌ها  2 – كتيبه‌هاي باستاني  3 – متون مكتوب   4 – يافته‌ها و اشياء باستاني  5 – اسطوره‌ها و باورهاي مردمي.

مطلب حاضر بخش بررسي  نگاره ها است كه در نشست  سوم  28 فروردين 1384 ،  ارائه گرديد.

 

... بيننده‌اي كه نمونه‌هاي زيادي از اين نقش و نگارها را ببيند، به صلح و آرامش و هم‌بستگي كه بين مردم آن روزگار بوده پي مي‌برد. نگاره‌هايي كه در آن‌ها اثري از خشونت و جنگ‌آوري و آدم‌كشي وجود ندارد. اثري از سوگ و مويه در آن‌ها وجود ندارد. اما در عوض نشانه‌هاي بسياري از شادي و رقص‌هاي گروهي وجود دارد.

 105   جلسه سوم : نگاره هاي باستاني  ( فرستنده : مهسا خسروي ) (15/7/84)  

  

+ آرمان انديشمند ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

چند اصطلاح فلسفي

 

بسياري از مردمي كه به فلسفه رو مي آورند ، مي خواهند  كسي به آنها بگويد كه چطور زندگي كنند يا توضيحي در باره دنيا  و زندگي دريافت كنند... اما ما نبايد بخواهيم كسي چيزي به ما بگويد و بنابراين نبايد در جستجوي جوابهاي قطعي به فلسفه رو كنيم. اين يكسره فرق دارد با اينكه در پي روشن شدن زندگي خودمان باشيم يا روشن شدن موضوعاتي كه در بعضي مشكلات خاص در كارند ، براي اينكه بتوانيم به نحو موثرتر مسئوليت بپذيريم و با درك كامل تر و روشن تري در باره آنچه با آن مواجهيم تصميم بگيريم.

(آيزيا برلين- كتاب مردان انديشه  )

 

مكتب فرانكفورت :  گروهي از اصلاح طلبان ماركسيست  كه در اواخر دهه 1920 در شهر فرانكفورت گرد هم آمدند  و در آغاز پيدايش نازيسم  از1930 به آمريكا مهاجرت كردند. از جمله تئودور آدورنو  فيلسوف و جامعه شناس و موسيقي دان  - ماكس هوركهايمر فيلسوف و جامعه شناس – هربرت ماركوزه نظريه پرداز سياسي  كه در قيام دانشجو.يي اروپا در 1968 به اوج محبوبيت رسيدند.

 

فلسفه تحليل زبان :  فن و يا روشي براي حل مسائل فلسفي . اعتقاد به اينكه شما مي توانيد بعضي از مسائل سنتي فلسفه را با بررسي منطق اصطلاحات متعارف و مورد استعمال حل كنيد . مثلا در بحث شكاكيت با تحليل  كاربرد متعارف الفاظي مثل "دانستن" "شك كردم"  "اعتقاد داشتن"  "يقين كردن"  تا روشن شود كه معرفت و يقين واقعا چيست .

 

فلسفه زبان :  نام يكي از موضوعات   يا شعب فلسفه كه با مسائلي سر و كار دارد از اين قبيل كه :  "چگونه ما با واقعيت رابطه برقرار مي كنيم ؟"  " ماهيت معنا چيست؟"  " صدق و دلالت و ضرورت منطقي چيست ؟" "عمل گفتاري چيست ؟"

 

Intentionality     حيث التفاتي :  حالتهاي ذهني كه  در باره چيزي نيستند مانند درد داشتن – خاريدن – احساس قلقلك   ( برخلاف ترسيدن يا اميد داشتن  يا اعتقاد داشتن كه در باره چيزي است. )

 

+ آرمان انديشمند ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

آيا همه چيز داراي "مقصود" است ؟

 

به نظر من ، اكثر مردم امروزي اگر با اين پرسش روبرو مي شدند كه آيا تصور مي كنيد هر چيزي براي مقصودي بوجود آمده ، احتمالا در اين خصوص شك مي كردند. اما گمان مي كنم بيشتر مسيحيان يا يهوديان يا مسلمانان مومن احيانا مي پذيرفتند كه مثلا گياهان و جانوران براي اين آفريده شده اند كه در خدمت انسان باشند و همه چيز در عالم براي خدمت به خدا خلق شده است ، و قس عليهذا . ولي اين نظر به هيچ وجه عمومي و عالمگير نيست. مساله اي است كه هم در كلام و هم در فلسفه مورد اختلاف است. چه چيزي ممكن است دليلي در تائيد اين قضيه محسوب شود كه از همه چيز مقصودي در ميان است ؟ چه چيزي ممكن است دليلي در رد آن محسوب شود ؟ اساسا" آيا معنايي دارد كه بگوييم از هر چيزي مقصودي در ميان است ؟ اگر از همه چيز مقصودي در بين باشد ، آيا اطمينان داريم كه مي فهميم معناي واژه "مقصود" چيست ؟ معمولا هر ويژگي را با رجوع به چيزي از همان نوع ولي فاقد آن ويژگي تعريف مي كنيم. مي دانيم آبي چيست زيرا آن را با چيز رنگي  ديگري مقايسه مي كنيم كه آبي نيست و ، مثلا ، سبز يا زرد است. مي فهميم كه داراي مقصود بودن چيست چون همچنين مي فهميم كه فاقد مقصود بودن به چه معناست. ولي اگر از همه چيز به خودي خود مقصودي در بين باشد چون اين امر جزئي است از آنچه هست، و چون ممكن نيست هيچ چيز واقعي يا موهومي هرگز فاقد مقصود خاص خود تصور شود ، در آن صورت آيا واژه "مقصود" كه ديگر فصل مميز چيزي از ديگر چيزها نيست باز هم داراي معنا و كاربرد روشني است ؟ و اگر داراي مقصود و هدف بودن يكي از ويژگي هاي عام نيست ، چگونه بايد پي ببريم كه چه چيزي داراي مقصود است و چه چيزي نيست ؟

( مردان انديشه – آيزيا برلين )

+ آرمان انديشمند ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

منشا حيات از زمين يا فضا ؟

 

يكى از مهم ترين سئوالاتى كه همواره ذهن بشر را به خود مشغول كرده است منشأ و مبدأ پيدايش حيات است. به نظر مى رسد در آينده اى نزديك جوابى مطمئن براى آن پيدا شود. اينكه مولكول هاى اصلى تشكيل دهنده سلول

ها در چه زمانى به وجود آمده اند، منشاء حيات را مشخص خواهد كرد. ( برگرفته از روزنامه شرق )

 

مقاله را در ضميمه دو بخوانيد.

+ آرمان انديشمند ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

منشا تكاملي چشم

 

هنگامى كه مخالفان داروين مى خواهند به نظريه تكامل او حمله كنند اغلب بر چشم متمركز مى شوند. خود داروين اعتراف كرده بود اين پيشنهاد كه چشم انسان از طريق جهش هاى خودبه خودى و انتخاب طبيعى تكامل پيدا كرده باشد، «ياوه» است.

 دانشمندان در «آزمايشگاه زيست شناسى مولكولى اروپا» (EMBL) چالش بزرگ داروين را حل و فصل كرده اند. آنها توانسته اند منشاء تكاملى چشم انسان را روشن كنند.
سلول هاى حساس به نور چشم هاى ما، سلول هاى استوانه اى و سلول هاى مخروطى، منشاء تكاملى غيرمنتظره اى دارند. آنها از جمعيتى باستانى از سلول هاى حساس به نور كه در آغاز در مغز واقع بوده اند ناشى شده اند.  «شگفت آور نيست كه سلول هاى چشم انسان از مغز آمده باشند. ما هنوز در مغزمان، سلول هاى حساس به نور داريم كه دوره هاى تاريكى و روشنايى را شناسايى مى كنند و بر ريتم روزانه فعاليت ما تاثير مى گذارند. كاملاً محتمل است كه چشم از اين سلول هاى حساس به نور در مغز منشاء گرفته باشد. تنها بعدها در سير تكامل بوده است كه اين سلول هاى مغزى به داخل چشم مهاجرت كرده و امكان انتقال تصاوير را پيدا كرده اند.»
دانشمندان كشف كرده اند كه دو نوع سلول هاى حساس به نور در حيوانات ابتدايى وجود دارد: سلول هاى رابدومريك (rhabdomeric) و سلول هاى مژكى (cilliary). در اغلب حيوانات سلول هاى رابدومريك به بخشى از چشم بدل شده اند و سلول هاى مژكى در مغز باقى  مانده اند اما تكامل چشم انسان غيرمعمول است. در انسان سلول هاى مژكى نقش بينايى را عهده گرفته اند و به سلول هاى استوانه اى و مخروطى شبكيه بدل شده اند.
اما چگونه پژوهشگران EMBL تكامل چشم را دنبال كرده اند؟ آنها به مطالعه يك به اصطلاح «سنگواره زنده»، يك كرم دريايى با نام Platynereis dumerilii، كه هنوز شبيه اجداد ابتدايى اش است كه ۶۰۰ ميليون سال پيش زندگى مى كردند. شكل سلول هاى  مغز اين كرم شبيه سلول هاى استوانه اى و مخروطى در چشم انسان است.

آيا هر دوى اين سلول هاى حساس به نور ممكن است منشاء تكاملى يكسانى دارند؟
محققان براى آزمودن اين فرضيه از يك ابزار نوين زيست شناسى تكاملى يعنى «اثر انگشت مولكولى» استفاده كردند. اين اثر انگشت تركيب بى همتايى از مولكول هاست كه در يك سلول خاص يافت مى شود. اگر سلول هاى ميان گونه ها اثر انگشت مولكولى قابل تطبيقى داشته باشند، آنگاه بسيار محتمل است كه آنها سلول اجدادى مشتركى داشته باشند. آنها كشف كردند كه يك مولكول حساس به نور در كرم  ، كاملاً شبيه مولكول اوپسين در سلول هاى مخروطى و استوانه اى مهره داران بود. اين يافته شاهدى قاطع بر منشاء تكاملى مشترك آنهاست.

+ آرمان انديشمند ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

جهان خود زاينده

  

آندره ليند- كيهان شناس – يكي از بنيانگذاران  نظريه جهان  تورمي كه نشان مي دهد جهان احتمالا در خلال مراحل اوليه تكامل ، وارد مرحله خود باز آفريني شده است.در اين مرحله جهان به تعداد بسيار زيادي از مناطق عظيم نمايي  تقسيم مي شود كه در هر منطقه از آن قوانين فيزيكي متفاوتي حاكم است. داراي 175 مقاله   Andei Linde  :

 

مهم ترين مشكل نظريه كيهان شناسي انفجار بزرگ ، نفس وجود انفجار بزرگ است. انسان مي تواند اين پرسشها را مطرح كند كه قبل از انفجار بزرگ چه چيزي وجود داشت ؟ جهان از كجا منشا گرفت ؟  اگر فضا/ زمان  وجود نداشته است ، چگونه ممكن است كه همه چيز از هيچ به وجود آيد ؟ . آيا مي توان گفت قوانين فيزيك ، هنگامي نوشته شدند كه هيچ جهاني وجود نداشت ؟ اين شگفتي كيهان شناختي ، هنوز مشكل ساز ترين مسئله كيهان شناسي جديد است. با اين حال در حال حاضر مي توانيم به اين مسئله از منظري كاملا متفاوت بنگريم...

چند سال پيش ، طرح پرسشهايي از قبيل اينكه : چرا فضا – زمان ، چهار بعدي است ؟ چرا ثابت جاذبه ، اين قدر كوچك است ؟ چرا پروتون ، دو هزار بار سنگين تر از الكترون است ؟ و .. بي معنا به نظر مي رسيد. اما اينك اين پرسشها معنا يافته اند و نمي توان آنها را ناديده گرفت. نظريه جهان انبساط يافته به ما كمك مي كند تا به اين پرسشها پاسخ گوييم.

...

در بسياري از نسخه هاي سناريوي انبساط جهان ، اجزائي از جهان كه به صورت تصاعدي گسترش مي يابند ، دائما ساير اجزائ جهان  را كه خود نيز به صورت تصاعدي  گسترش مي يابند ، توليد مي كنند . در برخي از اجزا گسترش متوقف شده و در برخي ديگر ، اين امر ادامه پيدا مي كند. ما به جاي آنكه جهان را يك گوي واحد رو به گسترش فرض كنيم كه از انفجار بزرگ به وجود آمده است ، آن را يك خط بزرگ و پرشكن در حال رشد ، تجسم مي نماييم كه حاوي گويهاي متورم شونده بسياري است كه هريك از اين گويها نيز خود گويهاي جديدي توليد مي كنند و الي آخر...

... انبساط ابدي به معناي آن است كه جهان به طور كلي جهاني فناناپذير است. هر بخشي از جهان مي تواند از يك نقطه واحد در جايي در گذشته ظاهر شود و مي تواند به يك نقطه واحد در جايي در آينده  ختم گردد. با اين حال ، براي تكامل كل جهان ، پاياني متصور نيست. البته در مورد ابتداي جهان هستي ، با قطعيت نمي توانيم چيزي ابراز داريم. احتمال دارد كه هر بخش از جهان انبساطي از يك نقطه واحد در گذشته منشا گرفته باشد. با اين حال ، در حال حاضر هيچ مدركي در اختيار نداريم كه نشان دهد تمام بخشهاي جهان به صورت همزمان در طي يك رويداد شگفت كيهان شناختي – به نحوي كه در آن هيچ فضا و زماني نداشته – به وجود آمده باشد. با اين حال ، تمام حبابهاي انبساطي بر روي "درخت جهاني " ما ، نسبت به زمان به صورت تصاعدي رشد مي كند. بنابراين ، اغلب حبابها ( از جمله بخش خودمان در جهان هستي ) ، نسبت به ريشه اين درخت ، به نحو نامحدود رشد مي نمايد. اين آغاز احتمالي جهان هستي را به گذشته اي نامحدود ، منتقل مي سازد.

 

... در برخي از جهانهاي جديد ايجاد شده به علت نوسانات شديد ميدان اسكالر  ، جهشهايي صورت مي گيرند كه "قوانين فيزيك" را در آنها متفاوت مي كنند. در برخي از الگو هاي انبساطي ، نوسانات كوانتومي چنان شديد مي شوند كه شمار زيادي از ابعاد زماني و مكاني تغيير مي كنند . طبق اين الگوها ، ما خود را در درون يك دامنه ي چهار بعدي مي يابيم كه داراي قوانين فيزيكي  خاص خود است ، آن هم نه به خاطر آنكه دامنه هايي كه ابعد و ذرات مختلف هستند امكان پذير نمي باشند ، بلكه صرفا به دليل آنكه نوع زندگي ما نمي تواند در ساير دامنه ها وجود داشته باشد.

 

... قوانين جهان ، در ظاهر  چنان دقيق هستند كه ما هيچ نيازي به اين فرضيه نداريم كه دخالت الهي براي تشريح و توضيح رفتار جهان به گونه اي كه شاهد آن هستيم ضرورت دارد... احتمال اينكه جهان به صورت ابدي در حال باز آفريني خود باشد ، لزوما مسئله خلقت را حل نخواهد كرد ، ولي اين مسئله را به گذشته هاي نا مشخص و دور عقب مي راند. بدين ترتيب ويژگيهاي جهان ما كاملا از ويژگي هاي جهان ابتداي پيدايش آن ، متفاوت خواهد شد ( اگر اصلا چنين زماني وجود داشته باشد ) . به عبارت ديگر انسان مي تواند استدلال كند كه ويژگي هاي جهان ما نمايانگر طرح اوليه نيستند و نمي توانند حاوي پيامي از سوي خالق و آفريننده باشند.

آيا اين سخن و كلام نهايي علم است ؟ من معتقدم هنوز زود است كه در اين زمينه اظهار نظر قطعي كرد.

گزيده اي از كتاب  "علم و كندوكاو معنوي"  – ترجمه  محمد حسين ملايري  - نشر پنگان1383

+ آرمان انديشمند ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

دين - زبان مشترك

 

من از واژه "ديني" زياد استفاده نمي كنم. من به پدرم گفتم رفتن به كليسا را كنار مي گذارم ، زيرا اعتقادي به آن چيز هايي كه كليسا از من مي خواست تائيد كنم نداشتم. او ضمن ابراز تاسف  گفت : مشكل اين است كه تو و دوستانت كه قصد عدم شركت در مراسم ديني كليسا را داريد ، آن ادبياتي را كه براي سخن گفتن در مورد چيز هاي با اهميت ، لازم داريد  از دست خواهيد داد . الان حدود 30 سال از زمان حرفهاي پدرم مي گذرد و من با جرات مي گويم كه او درست مي گفت . در حال حاضر براي من بسيار مشكل است كه كلماتي را بيابم كه بتوانم به آساني با مردمي كه آنها را مي شناسم در مورد آن چيز هايي  كه برايم اهميت بسيار دارند سخن بگويم و ارتباط برقرار سازم. من در اين وضعيت از كلمات متفاوتي براي ارتباط با مردم استفاده مي كنم.

( برايان كانتول اسميت- استاد علوم شناختاري- كامپيوتر – فلسفه و  تاريخ  علم. )

گزيده اي از كتاب  "علم و كندوكاو معنوي"  – ترجمه  محمد حسين ملايري

***

تعداد ذرات در جهان قابل  رويت  :  10 به توان 88 ذره !

بيشترين فاصله جهان قابل مشاهده  :  10 به توان 28  سانتيمتر اما ما تنها بخش ناچيزي از بالن بزرگ جهان را مي بينيم. به همين دليل است كه جهان تخت به نظر مي رسد.

مطابق تئوري بيگ بنگ جهان از اندازه  10 به توان   33 – (منفي 33 !) سانتيمتر در حدود 15 ميليارد سال قبل -  بعد از گذشت 10 به توان 35 -  ( ده به توان منهاي 35 ثانيه !)  به اندازه  10 به توان 12 سانتيمتر رسيد!

+ آرمان انديشمند ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()